رفتم به خیال قصه تنهائی خود
با حضور درد
پرسیدم مهربانی را
در تماشای بهار خودم
ناگهان شکست رویایم
شا هد رفتن تو
مرگ پلنگ در تنهایی
نرو نرو ای هم نفس ای وجود من
ببین شکستم ذره ذره در خود
پرنده بودم در خیال پرواز
ماهی تشنه در آب
خسته در خیال در انتظار پرسیدن
چه شد آرزو هایم مرد ند
ماندم در انتظار رفتی تو از خیال
بودم اثری در زمین خشک
نه بارانی دیدم نه عابری
بادی وزید و من رفتم
تا زمان خسته بودن
در کنار نعش پلنگ ....
چه سخنی داری ای دل
پر ازغم است خیال و تاروپد دختر شب
هرچه می نوازم هنوز باقی است حکایت تو
دیدم قطرات اشک ازچشم خورشید می ریزد
طعنه سرد خودخواهی غروب ...می ترساند ماه را
سردی شب های تنهایی
فهم خفته ترسیدن باد از وزیدن
چه شد که سرما امد
زمستان شد و قامت ادمی یخ زد
به شب طعنه زدم..گلایهاز طوفان کردم
در اخر این شعر ستاره یخ زد و مرد....
من خسته وتو مانده در خاک زمین
فرصت لحظه بیداری خواب
می بینم نقاشی می کشد رویا برباد
نه رقصی دارد شاه پرک بردل گل
می ترسم از لحضه های تنهایی
از حسادت از مردانی که درتاریکی
می زنند قلب سفیدم را به تاریکی لجبازی ها
شب های بلندنزدیک است
شاید بتوانم از لحظه های دل خود دور شوم
بروم ان بالاتر پیش مقدار هوس
نفسی تازه کنم پای ان رود بزرگ
وبشویم غم هایم را در دل ماهی سرخ
چه هوس هایی قشنگی دارد خورشید
در رقص مهمانی اب
ومن اینجا پی تو هوس بوسه داغی کردم
تا هیچ شوم دوراز فاصله ها....
درفاصله ها گم می شود ایمانم
با خیانت انسان برخود
به دشت انتظاردعوت می شوم
کناردرخت افسرده تنهایی
مرا فانوسی نیست در شب
گرگ ها در کمینند
به صبح قشنگ خدایی بایدترسید
ازاین دیار دزدان مهربانی
ازاین جلادانی که برسرپول قهقه می زنند....
اگربه عمق زمین می روی
با چراغ اعتمادنرو
اگربه جهان دوری سفرمی کنی
چمدان ایمانت را نبرباخود
می ترسم دزدان شب
ببرند ایمانت را....
یادت باشد در انتظار عشق
با دسته گلی سلام کنی
یادت باش با بوسه ای قشنگ
یادی از دل مهربان کنی
یادت باشد اگر باران باریددردلت
چتر صبررا باز کنی
نترسی از شب
با چراق ایمانت قدم بردار
یادت باشد کوله پشتی معرفت را برداری
ودرمسیر زندگی به هرکس رسیدی
لقمه نانی بدهی
یادت باشد دنیا مال تو نیست
کودک یتیمی نوازش کنی
یادت باشد وقتی به ده بالا رفتی
کمی هم مشک مادر طبیعت را بزنی
تا خوب پر چرب شود
تا خوب گاو مش حسن علف بخورد
تا خوب اسمان بخندد بر ما
یادت باشد هستند ادم های بد
اعتمادنکن می برند ایمانت را
یادت باشد من هم هستم
فقط شاخه گلی بیار
تا بدهم به دختر زیبای ارزو....
در بادجستجو می کردم عشق را
گفته بود می اید بانسیمی
هرروز دیده گانم مرطوب بود
قلبم در انتظارت می لرزید
گفته بودی مهتاب را دوست داری
هرگز سگی را باسنگی نمی زنی
من می خندیدم به افکارت
گفته بودی ادم های بدهم هستند
اب قاطی شیر می کنند
دروغ می گویند غیبت می کنند
ومن باز می خندیدم
اما چرا رفتی
هنوز افکارت برگل ارزوهایم
همچون شبنمی تازه است
چرا....
بلند شو نگاه کن ببین سبزه می خنند
توهنوز در خوابی
باورم نمی شود لاک پشت ها هم بخوابند
راستی چه لاک قشنگی داری
درامان نگه میداردتوراازتهمت
محکم است اگر نامردی ازپشت
خنجری بزند باز تواسوده هستی
من به حسادت می کنم
چه زیبا وبا وقارقدم برمیداری
بارها دیده ام مردمانی خودپسند
مانند خروسی خنده دار
بیا قدم بزنیم
سبزه ها بوی خوبی دارند
با تو احساس حقارت نمی کنم....
دست در دامن دلت دارم
برنشان ارزوهای خورشید
چون گرم است احتیاج است
در من یخ زده بیمار
صدایم کن با گرمی نفسهایت
میان بازوان گرم خورشید
حقیقت را نمی فهمند
همچنان دشنه در دست دارند
سایه هایی که در شب دنبال تومی ایند
توترسیدی از این شب
اغوش گرم خورشید همچنان باز است....
فرصت از دست می رود شاید
بخوانم نغمه ای خوش
به روزی که پس از مرگم
بخوانند کودکان باشادی خود
اگر ما در سیاهی پنهان می شویم
ترس از سیاهی نیست
زمان با ما چنین رفتار خواهدکرد
اگردر کاسه درویش نوری نیست
گمانم دزد شب جایی پنهان است
به هر منطق می گویم سخن با تو
باز لبانم می شودخاموش
چه باید گفت از سرمای سردابم
اگر سردر گریبان دارم هردم
حقیقت پشت ماه درشب پنهان است
زمین در التماس نوری بس ماجرادارد
دلم غمگین اشعار ان پیری است
که با جام زهر می نویسددفترشعرش
بخوان شعری تواز دل
مپرس من را چه دینی دارم و منزل
نمی بینند در دامی می دهم جان
که جانی نیست با من در دم اخر....
Added: Sat, 15th October, 2016


صدای پای بهار می اید
ادم دلش می خواهد
گلی بچینداز باغ عشق
وصورت گل سرخ را انقدربشوید
دررودخانه ای گلگون می شود
ومیرود و میرود تا ان جایی که
که می گویند کربلاست
دلم می خواهد مردمان انجاببینند
شاید کوفیانش شرم کنند ازخیانت خود
اما بوی بهار می اید
وگل سرخ در دستانم که
به رنگ خون نزدیک تر است
لبخندی می زند به من به نام حسین
من می فهمم ازاده گی چقدرزیباست
چقدر مردانگی عظمت دارد
چقدر ظالم حقیراست
چقدر من عاشق هستم....
Added: Thu, 13th October, 2016

مراقب باشیم لحظه های ما را می دزدند
و با آن طناب ما را می بافند
مراقب باشیم تکیه بردیواری ندهیم
مگر اواره شویم
خوب نگاه کنیم به غروب
آنجا که نفس های خورشید پایان می گیرد
میروم تنها سر قبر مادر
چشمانم مرطوب است
مثل زخمی که بدون مرهم مانده بادرد
مراقب باشیم اینجا آدم هایش عصا از کور می دزدند
اگر زنی تنها شود
وای برما چشمانمان چقدرناپاک است
هوای شهری دارم پر از پروانه پر از پرواز
پر از گل های صفا با مردمانی عاشق ....
Added: Sat, 8th October, 2016

باید خواب سحررا بیدار کنم
وبه اندازه وجدان بشر نان ببرم
باید بپرسم از قانون خدا
مهربانی دوست داشتن عشق زیبایی را
نروم کوچه بالاتر
بفروشم به غلط نان الوده خود
باید از قانون طبیعت از سبزه باغ
باید از خوشه انگور از حوصله روستایی
باید از انها اموخت
نرفت دکان غریبی که می فروشند
دوغ را می فروشند به جای نان شب تو
پس چه شد ان حول ولا قوة الا بالله
پس چه شد من ادم اشرف مخلوقات
شدم نوکر خاک
شدم محتاج دزدیدن نان ....
Added: Sat, 8th October, 2016

مبارکش باشد چون زن ایرانی است و پر تلاش و مایه افتخار ما ایرانی ها....
Added: Sat, 8th October, 2016

رعدو برق می زند براین خرمن سوخته
عجب صبری دارد کشاورز مهربانی ها
در مرگ زندگی
گناه ماهی در سادگی اش بود
اگر پلنگ می شد ادم هااز او هم می ترسیدند
اگر پروانه خفاش می شد
زیبایی هم بدون معنا می ماند
همه در فکر بارانند من هم هستم
تا رخت تنهایی ام را در اب تازه کنم
شاید عاشق شوم داغ شوم بفهمم ایمانم را
و اگر می بینم گنبد مسجد صدای ندارد
می دانم کبوتر ی مرده است
دیگر زندگی پرواز نمی کرد
پس چه شو من تنها شدم
در هوس خوابیدن زیر باران
شستن ایمانم دراب
شاید امروز پرواز کنم
تا بران گنبد سبز باز کنم ایمانم را
شاید امشب بروم تا خفاش درخواب است
و شب نمی فهمد معنی پرواز را
این همه شب این همه ترس
بودن و زمان را اندازه گرفتن
باید امشب بروم
تا شب در خواب است....
Added: Fri, 7th October, 2016

هر چه سنگ است در ده بالایی ها
می زنند بر ان زاغ غریب تنها
هرچه نفرین زنان بیوه به دل دارند
می نویسند برکاغذی و می سوزانند
به نام ان زاغ غریب
دلم سوخت رفتم و رفتم و رفتم درخاطره تنهایی
تا به زاغ پیری رسیدم تنهای تنها بود
پرسیدم زاغ رابخت بد سیاهی را
پرسیدم نفرین بر شب چیست
و چرامردم از تاریکی می ترسند
زاغ پیر خندید و پرید و رفت
من ماندم پاسخ هایم که بی پرسش ماند
نکند من خرافاتی شده ام
نکند بیمار شوم بال دل تنهایی خو
سنگ در خاطر خود می زنم بر شیطان هوس
نکند خواب بمانم و کمتر پرواز کنم
مثل زاغی که کنجکاو زمان است
نفرین شوم
نکند باز تنها شوم خواب دوستی را ببینم
که فانوسی می خواهد قطاری را هوشیارکند
نکند داد بزنم مردم جمع شوند وبخندم برخواب
دیدم چوپان دروغ گویی هستم که هنوزم تنها است
دیدم کلاغ تنهائیم به ارامی پیرمیشود ومی میرد
اما مردم هم چنان از تاریکی می گریزند....
Added: Thu, 6th October, 2016

رفتی
اما بدان دل من شکست
بیشتر یادت هست من وتو
ماه محرم بود میرفتیم
به تماشای دل های باصفا
علم ها چه قشنگ بودند
بوی مسجد می امد
انجا صفارا با استکانی چای می دادند
خیلی هوس می کردم مثل کربلایی باشم
ساده وصمیمی
آه چه بوی خوبی
برنج نذری دارند
هوس می کنم پاک شوم وضو می گیرم
من هنوز کوچکم مادر
هوس می کنم بیرقی را بلند کنم
شاید گریه کنم زنجیربزنم
اما تورفتی محرم دیکر محرم نیست
زنجیرها همچنان درکمدمانده است
مثل دل من در ارزوی پریدن
کربلایی هم نشدم
چقدرفاصله افتاد میان ما
من ماندم و ماه محرم و تنهایی ....
Added: Tue, 4th October, 2016

هزارنکته باریک در این ماجرا است
تو نفرین نکن زمانه را
من این برگ لرزان پائیزم
در انتظار سقوط سرد
با اولین بارش برف ناامیدی
گم می شوم در کولاک تنهایی....
Added: Sun, 2nd October, 2016

پروانه دلم پریداز شاخه های تو
برنسترن ارزها
چه معجزه می کند نوازش گل
به فصل پریدن عاشقانه دل ها
هنوز هستم در کنارتو
اما می ترسم از نگاهت نسترن....
Added: Thu, 29th September, 2016

درتمام زندگی دردهایی دارم
که پنهان از نگاه تست
پس چرا رفتی
اکنون من و یاد تو و دردهایم
می پیچندبروجودم چونان پیچک وحشی
عزیز من چرارفتی
سنگ می زنم براین کلاغ شوم
بداوازی دارد
می ترساند مرغ زیبای دلم را
می روم تنها با درختی که اوهم تنها است
می گویم داستان دلم را
ناگهان کلاغی امد و.......
شاید امشب هوس بوسه کنم
در رویای دیدن تو درباد
شایدامشب بروم بابادبهاری
درکنارابرها نزدیک ان ماه قشنگ
وبپرسم زمین را ازعشق
شاید امشب کتاب شعرم
خجالت بکشداز طپش قلب قلم
من نمی دانم حقیقت چیست
وچرا کودکی دنبال پدر می دود دربازار
این همه دقدقه در افکارم چیست
عشق است یا بوسه داغ
خوب اگر سبزه ها سبز شدند
اب حوض هم مهربان است با وقت وضو
دیگر نباید پرسید همسایه بالایی را
که چرامی خندد
روی بام ان کلاغ پیر
اوهم می خندد بر صابون لب حوض زمان
پیرتر می شود شاید صدسال است
می دزدد صابون و باز خندان است
افکار عجیبی دارم
شایداز خوردن ان سیبی باشد
که زن همسایه به بی بی بخشید....
Added: Thu, 13th October, 2016

عشق یعنی سکوت
ملاقات دل با هوس
زودتر می امدی ای عشق
قرار ملاقاتمان چرابه هم زدی
عشق یعنی ایمان
به داشتن تنها ارزوی خوبی ها
انجا که در جریان بودن وزندگی
می فهمی توهم هستی باتمام وجود
اما نفرت نمی گذارد دلت پاک شود
مگر در رودخانه حقیقت غرق شوی....
Added: Sat, 24th September, 2016
چه صفایی د ارد دیدن پرواز پرستوها
چه قشنگ است یک غنچه گل سرخ
زیرباران وقت شبنم
پرسیدن عنکبوتی که پنهان از چشم
من را می بیند
همه احساس بودن در من اینجا
بوی نعنا هم مثل احساس دل است
خانه ها گرم سفره ها رنگ مهربانی
خسته گی های من می خوابند
با نوازش بیداری اشتیاق
چای داغ و همسایه خوب
شهر خوشبختی این جا است....


دیدم در انتظارشب
من ماندم و ماه
قاب عکسی دربغل دارم
دیدم ستاره گان می خندند به من
ناگهان بادی وزید و من رابرد
آنقدربالارفتم تادیگر هیچ نبود
کنارستاره ای نشستم
قاب عکس نازنینم را بخشیدم به ستارگان
و پریدم با باد
دیدم کبوتران می خندند
مردم شهر نماز می خوانند
و درسفره هایشان نانی است
دیدم مادر می بوسد
قاب عکس شهیدش را
به آسمان نگاه کردم
ستاره ای خندید و چشمک زد
من چه باغرور هستم
اینجا وطنم ایران است
خاک شهیدان
افتخار ستارگان
دستانم روبه آسمان
ماه را صدا زدم امشب
مهمانی نمی خواهد
لبخندی زد و گفت
تبارک الله احسن الخالقين
من چه خوشبختم
آسمان مال من است
غروری دارم چو ن پهلوانی پیروز
بر دیو سیاه زشتی ها
می تازم با رخش سفیدم
می نوازم برگ درختان آرزو را
تا با صدای عشق آن
همه بیدار شوند امشب
تابدانند مادری قاب عکسی دارد
درآغوش افتخار....
Added: Tue, 8th November, 2016



در رفتن شب چه کنم
من با ماه آرزو
با صبح قشنگ
چه بپوشم از گذشت زمان
در نامه های نوشته به آرزو
قطره قطره خونم شاهداست
که هرگز به صبح اعتمادنمی کنم
من مانده ام با چهره خندان ماه
رقص می کنم با گیسوان آرزو
اعتمادم بریده شد ازصبح
زبس دشنه خون آلود دیده ام
فریادمی زنم به شب
می کوبم صورتم را به ماه
می پرسم ماه را
بس است بس است
تونزدیک تری به خدا
بگو بس است بس است
سیلی محکمی می زنم به ماه
اما درخیال شبم
خون می چکد از ستارگان
با صدای مادر برمی خیزم
چه کابوس بدی بود
ازروی طاقچه عکس آشنایی را برمی دارم
بوسه ای می زنم
مادررا درآغوش می گیرم
من هنوز هستم
صبح قشنگی است
می روم لاله ها را زیارت کنم....
Added: Sat, 5th November, 2016


در رفتن شب چه کنم
من با ماه آرزو
با صبح قشنگ
چه بپوشم از گذشت زمان
در نامه های نوشته به آرزو
قطره قطره خونم شاهداست
که هرگز به صبح اعتمادنمی کنم
من مانده ام با چهره خندان ماه
رقص می کنم با گیسوان آرزو....
Added: Sat, 5th November, 2016


برپایه عدالت داستان راستان
راست گویان شهر من همه
حلق آویزند در میدان قلب من
دراین حکایت تشنه به خون
هر واژه قلم به شوق عدالت گریه می کند
دینداری من گرچه به شک می زند نفس
بیدار باش عزیز دلم
داستان تو هنوز باقی است
برپرده اتاق کوچک خاطرات من
آن پنجره خسته از انتظار
می بیند مردی در انتها
ایستاده در افق به تماشای آرزوست
بااین داستان راستان و دستان بسته
زهر قلم به جان دلم کبود می شود
انگار خفته بودند جادوگران شب
از ترس نگاه تو من کجا فرار می کنم....
Added: Fri, 4th November, 2016


گیسوی تورابه غم اگر شانه زدند
این قلب خراب به تیرمیخانه زدند
در مسند عاشقان دیوانه مست
هربوسه به حال مستانه زدند
مارانفسی بودوجام شرابی دردست
دیدم همه را به تیر میخانه زدند
باماتونشین ودل به طوفان بسپار
یک جام بنوش و فریادبراین بام بزن
حاجی گذرعمر تو درعشق وهوس بود
مست باش وبه معشوقه خودداد بزن ....
Added: Thu, 3rd November, 2016


فردادر واژه های انتظار
در کلام خاموش دلم می پرسم
لحظه های محبت کودکی را
وترس از انتظاری بلند
که حقیقت پنهان برملا شود
نه توباشی و نه شیطان فتنه گر
ترسم اگر فرو نسشت
لاله بردامن صحرا می بینم
و مهربانی اندیشه پاک
به اندازه تحمل خوبی هایم....
Added: Tue, 1st November, 2016


حلوزن گوشه گیر بود
ترسو و از آوازقناری هم حتی می ترسید
دیدم رهگذری گذشت و حلزون راله کرد
هرگز نمی پرسند حال ما را
حتی حلزون های خیال اشعارم
به کندی شعرم طعنه می زنند
و می پرسندچه در پوسته خود پنهان دارم
زدست حوادث بدروزگار
صدای تکفیر و تنفر و تقدیر
این چه خیال پیچیده ای است
که قامت سرورا خم می کند
به تندی تهمت زبان تو
با مرگ حلزون دلم
با خنجری درپشت چه کنم
در دستانم حلزونی را
پنهان می کنم تا بداند مهربانی چیست
چون قلبم جایگاه ترانه های خیال است
با این قلب شکسته چه کنم
با این ترانه های خیال انگیز ....
Added: Mon, 31st October, 2016


درداستان مردان نامرئی
مراقب سایه باش
درپیچ وخم هرگوچه ای سایه ائی
با دشنه ائی در دست
در اتظار تست
مرگ سرخ پرنده نزدیک است
پر می زنددرقفس تنهائی
دلم اشتیاق رفتن دارد
اما این زنجیرها نمی گذارند
فریاد می زنم فریاد
من ازسایه ها نفرت دارم
پیچک دلم می پیچد در آرزو
سبز می شود خیال من از خاطرات تو
دریای طوفانی وجودم عصیان می کند
اما این پیر دریا
قایق شکسته اش هنوز استواراست
می دانی چه می گذرد برمن..
باورت می شود خواب گیسوان خورشید را
اما هنوز می ترسم از سایه های پنهان
از شب از تاریکی..
اگر چراغی داشتم از شهامت
می رفتم و می رفتم و می رفتم
تا ته خط این ماجرای خواب آلود
می پرسیدمت از گیاه سبز احتیاج
از نور فانوس کوچه تنهائی
افسوس ازاین شهر و ازاین ترس....
Added: Sun, 30th October, 2016

درداستان مردان نامرئی
مراقب سایه باش
درپیچ وخم هرگوچه ای سایه ائی
با دشنه ائی در دست
مرگ سرخ پرنده پر می زنددرقفس
دلم اشتیاق رفتن دارد
اما این زنجیرها نمی گذارند
فریاد می زنم فریاد
من ازسایه ها نفرت دارم
پیچک دلم می پیچد در آرزم
سبز می شود خیال من
دریای طوفانی وجودم عصیان می کند
قایق شکسته ام هنوز استواراست
اما هنوز می ترسم از سایه های پنهان
اگر چراغی داشتم از شهامت
می رفتم و می رفتم و می رفتم
تا ته خط این ماجرای خواب آلود
می پرسیدمت از گیاه سبز احتیاج
از نور فانوس کوچه تنهائی
افسوس ازاین شهر و ازاین ترس....
Added: Sun, 30th October, 2016


همه اش هوس بود
دراین گذر پیری و تنهایی
چمدانم رابرمی دارم
درسفری با بال های آرزوهایم
ازپنجره قطارحسرت
به دامنه وسیع مهربانی خاموش می نگرم
آن دوردست ها کوه حقیقت ازمیان ابرها پیداست
صدای بیداری بوق قطار می گوید
بیدارباش به مقصد رسیدیم
ازنردبان کوچک اعتماد به تو
به سرزمین دیگری قدم می گذارم
هوای دلپذیری دارداین شهر
کلاغ هایش سفید سفید هستند
تو به دیدنم آمدی و مرا بوسیدی
بوی عطر خوش زندگی آمد
قدم زدیم دیدم دیواری نیست
ترسی نیست باغبان سیبی را تعارف کرد
دیدم زنبوری با پروانه ای می رقصد
روباهی با خروسی بازی می کند
سگی نجس نیست و کسی
سگ ها را نمی کشد
بالای تپه دیدم درختی تنها بود و
میوه اعتماد می بخشید به دو جوان عاشق
چقدر این شهر زیبا است
همسایه ها همدیگر را بغل می کنند
نفرتی نیست در دل ها
ماهیگیری که نی لبک می زند برای ماهی ها
گربه ای که تکه نانی می برد برای موش بیمار
من هنوز هستم در این شهر رویایی
کنار تو و آن کلاغ سفید که می خندد
به آسمان آبی دل من....
Added: Sat, 29th October, 2016


همه اش هوس بود
دراین گذر پیری و تنهایی
چمدانم رابرمی دارم
درسفری با بال های آرزوهایم
ازپنجره قطارحسرت
به دامنه وسیع مهربانی خاموش می نگرم
آن دوردست ها کوه حقیقت ازمیان ابرها پیداست
صدای بیداری بوق قطار می گوید
بیدارباش به مقصد رسیدیم
ازنردبان کوچک اعتماد به تو
به سرزمین دیگری قدم می گذارم
هوای دلپذیری دارد
کلاغ هایش سفید سفید هستند
تو به دیدنم آمدی و مرا بوسیدی
بوی عطر خوش زندگی آمد
قدم زدیم دیدم دیواری نیست
ترسی نیست باغبان سیبی را تعارف کرد
دیدم زنبوری با پروانه ای می رقصد
روباهی با خروسی بازی می کند
سگی نجس نیست و کسی
سگ ها را نمی کشد
بالای تپه دیدم درختی تنها بود و
میوه اعتماد می بخشید
به دو جوان عاشق
چقدر این شهر زیبا است
همسایه ها همدیگر را بغل می کنند
نفرتی نیست در دل ها
ماهیگیری که نی لبک می زند برای ماهی ها
گربه ای که تکه نانی می برد برای موش بیمار
من هنز هستم در این شهر رویایی
کنار تو و آن کلاغ سفید که می خندد
به آسمان آبی دل من....
Added: Sat, 29th October, 2016


راهی را میروم که می دانم پایانی نیست
در این تلاطم زندگی
من و سایه های ترس و مرگ
ورودخانه ای که می بلعد من را
با خود می گویم
مبادا غفلت کنی از این حوادث
مبادا با خود ترسی را ببری
که آدم های نقاب دار این شهر
حکم قتل تو را بنویسند
به چهره خفاشان شهرنگاه کن
محبت در چشمانشان می میرد
اینها دلالان مرگ هستند
و از روشنایی بیزارند
فردا شاید سنگ صبورم زبان بازکند
وبا عهدی که می بندد در گذرعمر
بگوید داستان این شهر را....
Added: Thu, 27th October, 2016


رفتم و به آسمان رسیدم
کبوتر دلم پرواز کردم پرواز
پرکشیدم در رویا
هوس کردم عشق را
نشستم برشاخ زندگانی
آوازی خواندم زندگی زیبا است
زندگی زیبا است
من بودم و احساس پروازم
نیستی تا پرواز قشنگم را تماشا کنی
اماعزیز دلم می ترسم از عقاب تاریکی
چه ضربه ای خواهدزد جدایی ما
می ترسم سقوط کنم برتخته سنگی
که آرامگاه من است و
تو ندانی سقوط من را
بیا پرواز کنیم قبل از مرگ خورشید
می ترسم از تاریکی عزیزم
اگر زخم های این جدایی
اجازه پرواز می داد
در خاطر دلم عوج می گرفتم به آسمان
و ناپدید می شدم و دیگرهیچ
بدان درآسمان آبی نگاهم که اشک آلود است
می بینم تورا و می پرسد چرا رفتی
پایان من شاید طراوت بهاری باشد
برای پرواز قشنگ دیگری
شاید عقاب شب
توبه کند و تو هم آزاد شوی....
Added: Thu, 27th October, 2016

درخواب خوشی هستم نسترن
خواب بودن خواب پرواز خواب سلامت
کنار آغوش گرم تو ای نسترن
چه وعده ها شنیدم و بوی عطر تو
جوانتر می کردمن را
دیوارهای کاهگلی یادم هست
خروس سفید لب حوض
تنها درخت انار ی که فقط دوانارداشت
لانه دو یاکریم بالای درب
نسترن هنوز در خوابم
به عشق تو عاشق انار می شوم
یادت می اید غروبی لب ایوان
مشق هایم را خط می زدی
و من درس بزرگ شدن را می آموختم
یادت می آید دم خروس را کندم
مادرعصبانی شد پدر درنمازبود
گربه لجوج هم زیر لب خندید
نسترن بوی خوش تو بوی زندگانی بود
اما اکنون نمی دانم از آن
خانه خشتی و نهال گل نسترن
چه مانده است
یادم نمی آید شاهرود
حتی قبله اش کجا بود
نسترن من ماندم و غم
پوسیدم و آب شدم
نستن بدان هنوز هم در فکر توهستم....
Added: Wed, 26th October, 2016


گل ها پرپر شدند درردلم
ندانستی که عاشق توهستم
ریختی آبروی من را در هر گذر
به تیرخیانت زدی اعتمادم را
آب می شود خیال من چو یخ
در این گرمای خیانت تو
به هرپوست درختی نوشتم نام تو
دزدیدند شبانگاه درختم را
به هربطری نوشتم آرزوهایم
به هردریا انداختمش
شکست طوفان حوادث آرزوهایم را
من واین ساحل و غروب وغم
می زنم به طوفان بادا باد
فرصتی ندادی بچینم آرزوی لبت را
چه کردی با این دل که شکست و شکست
برو برو برنگرد این آدم
دیگر آدم نیست
برو برو
این دل دیگر دل نیست....
Added: Tue, 25th October, 2016


امشب نگاهم به ماه دوخته شد
هرچه گذرعمرمی رود برهوس
فرشته مرگ هم درانتظارم خمیازه می کشد
گفتی اهل کاشانم
روزگارت بد نیست۰۰۰
پیشه ات نقاشی است
امشب من ماه صورت هم را ترسیم می کنیم
در دل شب به عشق روزگارت
لقمه نانی داریم تقسیم می کنیم
با نیازمندات
رنگ می زنیم دل مردم را
تا نورانی شوند به عشق مادرت
روزگار ما هم بدنیست
ریسمانی داریم ومی بافیم
که با آن عشق را بترسانیم
قفسی داریم پر از شبنم تر
که به وقت بلوغ آدم
پر پر می شوند در چشمان ماه
مادری داریم از جنس زمان
که می ترسد از خورشید
خانه ای داریم بر باد
قلبی که هنوز عاشق نیست
کلامی که می بازد فاعل را به مفعول
روزگار ما هم بدنیست
اگر روزگاری باشد
خاک را می بوسم در سجده مادر
به نماز می خوانم غم فردا
حرفه من هم نقاشی است
رنگ می زنم ستاره را
می فروشم به زمین
تا گناهان بشر پاک شود ....
Added: Mon, 24th October, 2016


دیدم معشوقه تو با اسب سفیدی آمد
ودردستانش گلی به نام محبت داشت
اسبی چه زیبا در خواب خوش حسرت
به پریشانی انتظار لگد می زند
باران رادوست دارم
می شود زیرباران خنک شد
و از تنفس گل ها پرسید
می شود از نوک شاخه امید
قطره قطره سیراب شد
می شود با باران سخن گفت
و ازعبور عشاق پرسید
کوچه باغ های قشنگی داشت شهرمن
شهر گل ها شهر آرزوهایم
با خجالت های زیربارانش
تب عاشقی وقت قشنگی داشت
شهر من شاهرود
یادت نرود به دیدار آقا اگرمیروی
بپرسی شهر من را
وبا خود گلی ببر به پیشگاه امام رضا
آنجا شهر عاشقان است و
تولد ایمان
یادت نرود از پنجره قطار
سلامی بدهی به درختی تنها
که عاشق ماند و بارانی نبارید
سلامی بدهی به پیرمردی
که هنوز آواز می خواند
در کناردرخت بید....
Added: Sat, 22nd October, 2016

عشق است دیدارت ای خدا عشق است
من در سراب دل چه غوطه ورم امشب
ناز کردی و آتش زدی به دل خراب من
با این دل ویرانم کجا عشق جستجوکنم
ویرانه گشت این قصر و آن پادشاه بمرد
با ویرانه دلم درنبودنت چه ها کنم ....
Added: Sat, 22nd October, 2016

هیچ کس نیست بخواندمارابه غمی
داستانی زآدمهای بهشتی یاجهنمی
آنجا که جهنم است وما را آتش است
چه غمی زآتش اگرماراحاجت است....
Added: Fri, 21st October, 2016


خیلی وقت ها می پرسم دلت را
درهوایی که بهارش مهمان شبنم است
اما نیامدی و من پوسیدم به انتظار
مثل قطاری که بیمار می برد
وبه هرایستگاهی که می رسید
جنازه ای تحویل می داد
ندانستی خاموشی من بیماری است
بیمار یک بوسه ازلبان زیبایت
حس کردن عشق در آغوش تو
مثل پرواز قوه ها دراسمان زیبا است....
Added: Fri, 21st October, 2016

یک قدم مانده به تنهایی من
به درختی می مانم گمنام کویر
می روم سرگردان
در کویر نادانی خویش
می کارم بذری
می پرسم احساس گلی
درمیان دل سرگردانم
گل احساس وجودم می میرد
نفسی تازه کنم
قبل از انکه بمیرم درخاک
چه قشنگ احساس زمین
تنها همه شب بوسه به درگاه خدا
دیدن ماه درتاریکی
چیدن قاصدک غمگین دلم
با ارزوی بوسه بهار
سفری دارم بایدبروم
من ازاین گنبددوار بدی می بینم
ترسم از شب دزدان است
روحم دررنجش نافرمانی
همیشه تورا می بوینداینجا
مثل سایه بدنبال دلت می گردند
می کشند با دشنه پرواز وجودرا
می برند قلب تو را به تاراج غلط
مواظب باش دیگر وقتی نیست
اخرین بوسه را به زهر الوده کنند
....
Added: Mon, 17th October, 2016

به تاز براین جنگل افکارخشک من به تاز
نمی پرسند قصه های ما را
پریان قصه گو
داستان ما را نمی دانند
سایه های روی دیوار
در ادامه تفکرات پریشانم
منتظر جوابی هستم از تو
ازتو ازتازیانه های انتظارت
سایه هانمی دانند خسته گی های دلم
نیم روزی است مانده برپرچین دیوار
تا کلاغی زیرک بربایدش با غم خود
اگر ستاره ای درآسمان می میرد امشب
در دامن وجودپاک غم پرستانم
من افسرده می شوم از نگاه زمان خالی
بدان براین دفتر گذشته اند کلماتی
ورفته اند و رفته اند تا خاطر پریشانم
تا خودزنی کنند
صبر مانده برکاغذپیر
و درداین قلم طاقت مرگ توراندارند
من گناهم این است
که فرزندآدم وحوا هستم
اوکه سیبی دزدید به غلط
نان ناپاکی خورد
تاروزگاری برادربریزد خون برادر
من گناهم چیست
فرزند آدم وحوا
قربانی یک اشتباه
من نه گرگم نه پلنگ
نه قفس دارم و نه صیادم
نه شیادم و نه بدایمانم
پس گناهم چیست
شدم ساکن خاک
اسیر خودم وچشم های ناپاک
من گناهم چیست
ای آدم توشکستی احدی
من هنوز
ادم غمگینی هستم
که گرفتارزمین است....
Added: Sat, 19th November, 2016


ساکن مریخم شادشاد
نه آدمی اینجااست
نه تهمتی نه جنگی
ساکن مریخم
شغل من تماشای ستارگان
نه غیبت می کنم ونه حرص مال دنیادارم
عشق من مریخ است
سنگ های ساده اشرادوست دارم
نه غروری دارند نه مجبورند بترسند
از دزدان مروارید
تپه هایش زیبااست
آدمی نیست اینجا
جنگی نیست ترسی نیست
من هستم وپاکی زمین اش....
Added: Fri, 18th November, 2016


شنیدم ناله کودکی آمد
باز هم ناله ای آمد
اما مردم این شهرگویادرخواب بودند
نه قهرمانی بود و نه قانونی
به هر منزل رسیدم
دشنه ای در قلب کودکی دیدم
به هردیواری تکیه کردم
چه فریادی شنیدم ازاین دل دیوار
همه درخواب هستند ای خدای من
زمین تولبریز خشونت شد
کجای قلب بیمارت شیطانی لانه ای دارد
که هر شب فریاد کودکی می آیدازاین منزل
و تو در خواب خوشی هستی
امیدم نا امید از لطف تو میباشد
ازاین دندان خون آلود کفتاران
ازاین تن های خونین
بدن های پاره پاره قلب های سنگین
دعا خواهم کرد آسمانت را
به اشکان مادران داغ دیده
امیدم نا امید است
قهرمانی نیست
غروبی دیگر آمد
دشنه ای دیگر نشست در خون
به صبح خوب زیبایت دعا کردم
از صمیم قلب
چه می بینم خدایم
قهرمانی می آید....
Added: Thu, 17th November, 2016



آهوی خسته دلم در کمین پلنگ تو
چه کند به غیراز دعا
اگر سقوط من نزدیک است به دیدنت
چه کنم با انتقام هوس های مژگان تو
به خنده های لبت آتشم نزن
بدان دراین کاروان خسته ازطوفانم
غروب و رسیدن به انتها آرزوی من است
به انتظار هرطلوع خورشید
نشسته بودم در کنار درخت بیدی
که یادگاری از تو مانده
آویزان شاخه های افسون دلش
نگاهم می کنند و می پرسند خاطره ها
من هنوز هم افسرده ترین جسم زمینم
فرورفته ام در قهر گودال هایی که
که جسم سرد من را می بلعند
و باز سکوت می شنوم
باید استخاره خورشید را
در نگاه ماه بگیرم
وبا پرواز قوها پر بکشم به آسمان
آنجا آزادم از حقیقت تلخ این زندگی
پایانی که افسونم می کند روی این زمین سرد....
Added: Tue, 15th November, 2016



آهوی خسته دلم در کمین پلنگ تو
چه کند به غیراز دعا
اگر سقوط من نزدیک است به دیدنت
چه کنم با انتقام هوس های مژگان تو
به خنده های لبت آتشم نزن بدان
دراین کاروان خسته ازطوفانم
غروب و رسیدن به انتها آرزوی من است
به انتظار هرطلوع خورشید
نشسته بودم در کنار درخت بیدی
که یادگاری از تو مانده
آویزان شاخه های افسون دلش
نگاهم می کنند و می پرسند خاطره ها
من هنوز هم افسرده ترین جسم زمینم
فرورفته ام در قهر گودال هایی که
که جسم سرد من را می بلعند
و باز سکوت می شنوم
باید استخاره خورشید را
در نگاه ماه بگیرم و
با پرواز قوها پر بکشم به آسمان
آنجا آزادم از حقیقت تلخ ماجرا....
Added: Tue, 15th November, 2016


یک وقت هایی هرچه فریادمی زنم
یکی نفرمی خنددبرمن
می پرسم چرا
می گوید مگرساعت نداری
می گویم چرا..چه ربطی دارد
می گوید وقت گذشت
توهم بگذر....
Added: Mon, 14th November, 2016

چه سبزه های قشنگی
و عبور شرشر آب ازروی سنگ ها
دلم می خواهد بنشینم و
گیسوان محبت را شانه بزنم
وبا ریسمان اعتماد دست کشی بفافم
برای روزهای سرد زندگی
نگاه کن زنبوری درپرواز است
می برد عسلی برای شیرینی لبانت
بهتراست چشمانم بسته باشد
فکر کنم اگر پروانه ای بودم
من را می گرفتی با توراشتیاق
ومی بوسیدی با حسرت نیاز
رنگ چشمانت روباه راهم فریب داد
تا به مزرعه رفت کشاورز
فهمید عاشق است
نشست و با نی لبک سحر آمیزش
داستان روباه و کلاغ را خواند...
می دانم فردا قصاص نمی کنند روباه را
که چرا زیرک بود و به چشمانت نگاه نکرد
که چرا زنبور عسل عسلهایش را مسموم نکرد
وای برمن هنوز در رویا
می شمارم آرزوهایم را
و بوسه می زنم بر خیال آرزو....
Added: Sat, 12th November, 2016


با گرگ هاهم نفس می شوم
تا بدانم طبیعت گرگ را
خون دررگان تاریخ می جوشد
واین قلم به خون پاکی گریه می کند
برای دیدن آرزو رفتم
اما ترس ازشب نگرانم می کند
ازاین کتاب تاریخ بیزارم
هرورقش برگ جنایتی است
ازاین غرور نوشته برای من
ازاین رد پای خون
من و شب درونم قیامت است
صدای حق حق گریه به گوش می رسد
زیرچکمه های خونین زمان
قلم زدست من انتقاد می کند
بس است بس است جنایت بس است
حکایت زندگی آغاز کن
بیا گلاب و عطر را بریزیم درباد
ودرنسیم آزادی زندگی را بو کنیم
بیا بپرسم از خرد زآرزوهای جوانی مان
که پرپر شد و دیگر هیچ نبود
بیا بخوانیم حقیقت دل
اگر دلی باشد
بیا دستانمان را بلند کنیم برآسمان
اگر هنوز ایمانی باشد
بیا فریاد بزنیم دل را
بشکنیم قفس را
و پاسداری کنیم حقیقت را....
Added: Fri, 11th November, 2016



دوست داشتم بادبادکی بودم
دردستان کودک آرزو
می دویدیم درباد زندگانی
می خندیدیم در آینه قشنگ حقیقت
تو و من نفس در نفس بدنبال هم
اما اکنون این خاطرات پریشانم می کنم
من و سرزمین سرما و دوری ازتو
دیگر نمی توانم نخ بادبادکی را نگه دارم
در خوابم همیشه وحشت صورت سیاهی است
که می ترساند جغدرا در اینه
وای برمن گم شده ام در این سیاهی سرد
شب نزدیک است ..شب نزدیک است
اینجا جگر پاره می کنند گرگ هایش
می ترسم تنها باشم
من را به پروازی دعوت کن
ای بادبادک خسته آرزوهایم
من را با خود ببر
به آن سرزمین گرم
شهر عاشقان و بادبادک ها
به آن سرزمین آفتاب و قصه ها
بخوان برای من خسته داستانی
زرستم و سهراب بدان که می فهمم
چه می کشد مادر پریشان ایران
نفس به انگشتری مردان باغیرت تو
سپردم و نگین جهان ربودم ازدل
چه رنج ها نهفته دیدم در دامن تو
مرا بادبادکی کافیست
تا پرواز کنم از میان گرگ ها....
Added: Thu, 10th November, 2016


رفتم زمزمه کنم با گیسوانت
اما نشستم وبه داستان دلت گوش کردم
که نیمه شب است حق حق گریه های تو
بدان وجود سرد دلم ترسید ازاین داستان
چه دیدم قصر محبت ویران شد ازاین حکایت
همه وجود من تویی نه قهرمانی درپیش
نه اسب سفیدی که می تازد در باد برای نجات آدم ها
حکایت تو به قلب زمانه خواهد ماند
مثال قطره های باران در سنگ
چه دردهایی درون سینه پنهان است
که من نمی دانم
نه مرهمی دارم و نه پاسخی در راه
بگو داستانت را
که من تا صبح بیدارم....
Added: Thu, 10th November, 2016
خوابم نمی آید از غم تو
ازاین شب سرد طولانی می بینم
هرکس دشنه ای در دست دارد و
می زند به بال کبوتران من
نعش کبوتران من به خون نشسته است
امام رضا کجایی ..دلم گرفته است
هرقدمی برمی دارم
باز زخمی دربال کبوترانم می بینم
خسته ام امام رضا ..خسته..
اینجا سرزمین نامردان است
بربام خانه های شان تخم کینه می کارند
و در قلب سیاه خود دشنه ای ا می سازند
خسته ام امام رضا ..خسته
کبوترانم به حرم تو نمی رسند
نمی دانم چه کنم
در خون خود می خوانند تورابافریاد
از این دشنه ها که پایانی ندارد
از وقتی آمدم کانادا محیط ان را بسته و سرکوب گر و سیاسی می بینم نمی دانم این ها چرا مهاجر می پذرند چرا دنبال ما هستند اما کمکی نمی کنند اینترنت و تلفن و..کنترل می کنند همه جا سد جلوی ما می سازند تا پیشرفت نکنیم
شعر کبوتران من و امام رضا